ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

بن بست امید

تنها

در انتهای کوچه بن بست

ایستاده ام رو به دیوار به حیرت


پشت سر آزادی

پشت سر گرمی و سرگرمی است


من ولی در پی آن فکر پریشانم

سایه نیمرخ وحشی آن سرو بلند

انحنای تن مست شبهش در ذهنم


آن نشانی که به من داد همین جاها بود

این خیابان، کوچه ، شهر

و پلاک سیصد


آخرین نمره این کوچه بن بست ولی

عدد یکصد و ده

شوخی تلخ مرا

ته این کوچه کشاند


پشت دیوار کسیست که به من می خندد.



شعر رو برای دوستم زهرا نوشتم.